دوباره قهر!

خرید بک لینک

» نمایش این صفحه بدین معناست که نویسنده وبلاگ یک مطلب را بصورت رمزدار درج کرده است و برای مشاهده کامل مطلب نیازمند آن هستید که کلمه عبور مرتبط با این مطلب را دانسته و وارد کنید.

دوباره قهر!...

ما را در سایت دوباره قهر! دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 158 تاريخ: شنبه 30 دی 1396 ساعت: 10:08

» نمایش این صفحه بدین معناست که نویسنده وبلاگ یک مطلب را بصورت رمزدار درج کرده است و برای مشاهده کامل مطلب نیازمند آن هستید که کلمه عبور مرتبط با این مطلب را دانسته و وارد کنید.

دوباره قهر!...

ما را در سایت دوباره قهر! دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 172 تاريخ: شنبه 30 دی 1396 ساعت: 10:08

امروز صبح همسر ک بیدار شد بره سرکار منم بیدار شدم .اونکه رفت دیدم هنوز آفتاب نزده ! خیلی وقتا وقتی صب زود وقتی ک هنوز آفتاب نزده بیدار میشم یه حس بدی میاد سراغم ...با اینکه حتی دلیلی برای غمگین بودن هم نداشته باشم اما انگار تموم غمای عالمو تو سینه من میکارن! امروز صبم وقتی همسرم رفت همین غم تمام وجودمو گرفت...تازه وقتی دیدم همسر داره صب زود میره متوجه شدم ک امروز شنبس! یه لحظه دلم خواست نماز بخونم....حتی یادم نمیاد آخرین باری ک نماز خوندم کی بود؟!اما احساس کردم این غم سنگین بی دلیلو اینجوری نمیتونم از دلم پاک کنم باید حالمو خوب کنم ...با اینکه سختم بود اما بیدار شدمو رفتم وضو گرفتم وقتی برگشتم تا نماز بخونم یادم اومد من اصلا تو اتاقم چادر نماز ندارم !! قبلنا یک مهر داشتم اما چون خیلی وقت بود نماز نخونده بودم حتی مهر رو هم پیدا نمیکردم!! اینکه برم و از طبقه پایین مهرو چادر نماز بیارم برام سخت بود !بالاخره مهر پیدا کردمو با یک روسری بزرگی ک داشتم موهامو پوشوندمو بدون چادرنماز نمازمو خوندم .....اعتراف میکنم ک حالم بهتر شد چون بعد نماز دعا کردم..... یه حال خوب بهم دست داد نمیدونم اون حال خوب مال نماز بود یا حس رضایت از خودم اما هرچی بود حال منو خوب کرد... چقد دلم میخواد دوباره ب زندگیم هدف بدم ...چقد دلم برای یک تلاش عمیق تنگ شده.... + نوشته شده در شنبه چهارم آذر ۱۳۹۶ساع دوباره قهر!...

ما را در سایت دوباره قهر! دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 137 تاريخ: شنبه 9 دی 1396 ساعت: 11:33

اومدیم مسافرت مثلا خوش بگذره اما باهم حرفمون شد الانم قهریم باهم! صب ک رفتیم واس خرید دیدم اصلا حوصله گشتن نداره و همش سعی میکنه هرچی میخوام بخرم زودتر بخرم ک تموم شه منم نارلحت شدم باهاش بدصحبت کردم اونوقت اونم ناراحت شد.منم دیگه چیزی نخریدمو گفتم برگردیم اونم حالا همش داشت میگفت برگردو خریداتو بکن منم بهش گوش نمیدادم عصبانی شده بودو داشت ب حالت دستوری میگفت میگم برگرد منم برگشتم صدامو بردم بالا باهاش دعوا کردمو برگشتم ماشینو ک نبرده بودیم چون آقا میگفت اگ ببریم بعد جا پارک پیدا نمیکنیمو .... .هتلی ک گرفتیم با اونجایی ک رفته بودیم خرید حدودا نیم ساعتی پیاده زمان میبرد منم خواستم پیاده برگردم ک دیدم رفت تاکسی بگیره منم ک باهاش فاصله داشتمو با یه لحن عصبانی صدا میزدو میخواست ک برم سوار تاکسی شم اما من اصلا توجه نکردمو پیاده راه افتادم متوجه شدم ک اونم پشت سرم را افتاده اما نمیخواستم متوجه شه ک من فهمیدم . همینجوری ک داشتم میومدم فکر میکردم باز طبق معمول چشام پر اشک شده بودو هرکسی منو میدید متوجه حالتم میشد هی بغضمو قورت میدادمو راه میرفتم بعد ک رسیدم دم در هتل نگا ب پشت سرم کردم دیدمش باهم اومدیم تو .چای گذاشتم اما هیچی نگفتو رفت تو اتاق خوابید منم فیلم نیگا کردم اما الان گشنمه و هیچی درس نکردم مثلا میخواستم ماکارونی درس کنم اما وقتی باهم قهر کردیم منم بیخیال شدم.حالا دوباره قهر!...

ما را در سایت دوباره قهر! دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 139 تاريخ: شنبه 9 دی 1396 ساعت: 11:33

خیلی خسته ام پاهام درد میکنه!

از بس ک اینروزا تو خیابونا از اینور ب اونو رفتم تمام بدنم و پاهام درد میکنه.

دوست دارم این عروسی زودتر بیادو تموم شه اونوقت شاید بتونم ی نفس راحت بکشم!

+ نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم آذر ۱۳۹۶ساعت 14:47&nbsp توسط سحر |


دوباره قهر!...

ما را در سایت دوباره قهر! دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 138 تاريخ: شنبه 9 دی 1396 ساعت: 11:33

دیشب قرار بود بریم خونه مادر شوهرم بعد برادر شوهرمم زنگ زدو گفت ما هم میایم رفتیم دیدیم اونا 4 نفرن بعد همسرم ب برادر شوهرم گفت پشت فرمون بشینه و 3نفر هم عقب نشستن همسرم گفت بیا جلو پیش هم بشینیم . اولین بار بود ک تو ماشین اینجوری کنار هم مینشستیم چون همیشه خودش پشت فرمون بودو منم صندلی کنارش مینشستم .جالب بود برام ی حس خیلی قشنگی داشت قشنگ تو بغلش بودمو دستاشم دور گردنم حلقه کرده بودهمه مسیر یکساعتی رو تو همون حالت اومدیم:)همیشه فکر میکردم بعد ازدواج این چیزا برات عادی میشه و دیگه اون لذت اولیه رو نداره اما دیشب فهمیدم ک اینطور نیست و یه حس لذت خیلی قشنگ بعد مدتها تو وجودم روشن شد:) برچسبها: حس خوب + نوشته شده در جمعه بیست و چهارم آذر ۱۳۹۶ساعت 9:32&nbsp توسط سحر | دوباره قهر!...

ما را در سایت دوباره قهر! دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 178 تاريخ: شنبه 9 دی 1396 ساعت: 11:33

بالاخره تموم شد و چیزی رو ک نگرانش بودم اصلا پیش نیومد . آرایش شب عروسیم خیلی خیلی خوب بود و اون خاطره وحشتناک و بد آرایش نامزدی رو از بین برد هر کی میدید میگفت عالی شدی و این حس خیلی خوبی بهم میداد. آرایشگاه پول زیادی ازمون گرفت و جزو آرایشگاهای گرون بود اما اصلا از اون پولی ک بهش دادیم ناراحت نیستمو نوش جونش... اما این آتلیه نامرد ک کل زمانی ک برامون گذاشت نیم ساعت هم نشد!! البته تا حدودیش تقصیر خودمون هم بود چون وقتی مارو برد باغی ک از بیرون دید داشت و چنتا مرد هم مشغول کار بودن بعد تا خواستم شنلمو بردارم ک فیلمامونو بگیریم همسرم مخالفت کرد ک برگردیم چون باغش دید داره و بعد کم کم راضی شد تا بمونیمو یکم فیلم بگیریم اما مشخص بود ک همش میخواد برگرده.اونام ک از خداشون بود گفت برگردیمو ما برگشتم !!بعدظهر هم ک قرار شد بریم تو آتلیه عکس بگیره ازمون ک رفتیمو 20دیقه ای هم اونجا فیلم گرفت فیلمبرداری مراسمش هم خیلی مزخرف بود و ب نظرم اون دو میلیونی ک بابت آتلیه دادیم ب کل آتیش زدیم و مطمینا حسرت یک فیلم خوب عروسی تا همیشه تو دلم میمونه!!با اینکه دختر خالم 400هم کمتر از من پول آتلیه داده بود اما حدودا 7ساعتی فیلمو عکس باغ و آتلیه اونا طول کشیدو فیلمبرداری مراسم هم عالی بود!! بیخیال از اینها ک بگذریم شب خیلی خوبی بود و خاطره های خوبش خیلی بیشتر از خاطرات بدش بود:)))) + نوشته دوباره قهر!...

ما را در سایت دوباره قهر! دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 151 تاريخ: شنبه 9 دی 1396 ساعت: 11:33

چند روزی هست ک اومدم خونه خودم .قبل از اینکه بیام همیشه با خودم میگفتم اگر ی روزی بیام خونه خودم عالی میشه و وقت واسه همه کار دارم و سکوتش بهم اجازه هرکاریو میده.تصمیم داشتم کتابای مورد علاقمو بخرمو بخونم برم باشگاه و.... و امروز اولین روزی بود ک تو خونه خودم بودم چون روزای قبل یا مهمونی بودم یا خونه مامانم. امروز زیاد جالب نبود صب ساعت 10بیدارشدیم!همسرم هم تنبل شده و ساعت 10.5ب زور فرستادم سرکارش! بعد نهار درست کردمو همزمان آهنگ گذاشتم یکم با دوستم چت کردم و بعدش دوباره همسرم برگشت خونه ساعتای 3.5فوتبال داشتو با هم نشستیم جلو فوتبال اما من بعدیه ربع خسته شدمو دیگه نیگا نکردم !بعدشم ی چرتی زدمو بیدار ک شدم ب همسرم گفتم بیا بریم سرویسی ک بابات اینا دادنو عوض کنیمو یه دونه دستبند بخریم چون دوتا سرویس جز این دارم اونم قبول کرد رفتیم یک تومن روش گذاشتم و یک دستبند گنده خریدم:) ی دونه گوشواره هم کادو گرفته بودم ک 500دیگه روش گذاشتمو یه گوشواره دیگه خریدم.پولم کلا ته کشید! بعدشم برگشتیم خونه!حالا دارم کم کم احساس میکنم ک تنهایی زیادم خوب نیست و ممکنه حوصله آدم سر بره! دارم به این فکر میکنم که چه کاری باید برای بهتر گذروندن زندگیم انجام بدم؟!!! + نوشته شده در شنبه دوم دی ۱۳۹۶ساعت 22:26&nbsp توسط سحر | دوباره قهر!...

ما را در سایت دوباره قهر! دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 147 تاريخ: شنبه 9 دی 1396 ساعت: 11:33

من بیش از حد اشکم زود در میاد و به هیچ عنوان نمیتونم گریمو کنترل کنم.و این موضوع همسرمو خیلی ناراحت میکنه.به قول خودش من خیلی بهش گیر میدم و همیشه هم در حال گریه هستم.نمیشه گفت حرفش کاملا درسته من زود گریه میکنم خودم اینو میدونم ینی حتی با کوچکترین ناراحتی اشکام سرازیر میشه و نمیتونم کنترلشون کنم اما همیشه هم اینطور نیستم خیلی وقتام شادم اما انگار اون اینارو نمیبینه و این گریه های زیادم همسرو کلافه کرده .وقتایی ک گریه میکنم همیشه میاد سراغمو هرطور شده میخواد آرومم کنه اما بعدش وقتی حرف میزنه متوجه میشم ک چقدر از این موضوع ناراحته. حالا تصمیم گرفتم ک دیگه هرگز پیشش گریه نکنم هرررگز + نوشته شده در جمعه هشتم دی ۱۳۹۶ساعت 20:26&nbsp توسط سحر | دوباره قهر!...

ما را در سایت دوباره قهر! دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 145 تاريخ: شنبه 9 دی 1396 ساعت: 11:33

چند روز پیش ک با همسرم داشتیم تلویزیون نگاه میکردم یه خرگوش دیدم بعد یادم اومد ک چند وقت پیش بهش گفتم خرگوش دوست دارم و اونم خواست برام بخره اما من گفتم باشه هروقت رفتیم خونه خودمون اونموقه بخر. ب همسرم گفتم خب تو قول دادیو فراموش کردی اونم گفت عصری آماده شو بریم بخریم منم آماده شدمو رفتیم ی خرگوش خریذیم یه خرگوش کوچولوی خوشگل مشکی با یکمی سفیدی.اما غذای مخصوص واسش نخریدیم.الات3روزه ک همش کاهو و هویج بهش میدم ک هویجم زیاد دوس نداره و نمیخوره و فقط کاهو میخوره! الان احساس میکنم خیلی گرسنس چون غذای مخصوصشو نخریدیم و میترسم ک بمیره!امیدوارم وقتی همسرم میاد خونه واسش غذای مخصوص خریده باشه چون واقعا میترسم طفلکی از گرسنگی بمیره + نوشته شده در شنبه نهم دی ۱۳۹۶ساعت 8:24&nbsp توسط سحر | دوباره قهر!...

ما را در سایت دوباره قهر! دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 139 تاريخ: شنبه 9 دی 1396 ساعت: 11:33

صفحه بندی